چو پشت کرد به خورشید او نمازی نیست از آنک سایه خود پیش و مقتدا دارد
خموش کن خبر من صمت نجا بشنو اگر رقیب سخن جوی ما روا دارد
932
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد که روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
ز شادی و ز فرح در جهان نمی گنجد که چون تو یار دلارام خوش لقا دارد
همی رسد به گریبان آسمان دستش که او چو سایه ز ماه تو مقتدا دارد
به آفتاب تو آن را که پشت گرم شود چرا دلیر نباشد حذر چرا دارد
چرا به پنجه کمرگاه کوه را نکشد کسی که ز اطلس عشق خوشت قبا دارد
تو خود جفا نکنی ور کنی جفا بر دل بکن بکن که به کردار تو رضا دارد
چرا نباشد راضی بدان جفای لطیف که او طراوت آب و دم صبا دارد
در آتش غم تو همچو عود عطاریست دل شریف که او داغ انبیا دارد
خمش خمش که سخن آفرین معنی بخش برون گفت سخن های جان فزا دارد
933
میان باغ گل سرخ های و هو دارد که بو کنید دهان مرا چه بو دارد
به باغ خود همه مستند لیک نی چون گل که هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد
چو سال سال نشاطست و روز روز طرب خنک مرا و کسی را که عیش خو دارد
چرا مقیم نباشد چو ما به مجلس گل کسی که ساقی باقی ماه رو دارد
به باغ جمله شراب خدای می نوشند در آن میانه کسی نیست کو گلو دارد
عجایبند درختانش بکر و آبستن چو مریمی که نه معشوقه و نه شو دارد
هزار بار چمن را بسوخت و بازآراست چه عشق دارد با ما چه جست و جو دارد
وجود ما و وجود چمن بدو زنده ست زهی وجود لطیف و ظریف کو دارد
چراست خار سلحدار و ابر روی ترش ز رشک آن که گل سرخ صد عدو دارد
چو آینه ست و ترازو خموش و گویا یار ز من رمیده که او خوی گفت و گو دارد
934
میان باغ گل سرخ های و هو دارد که بو کنید دهان مرا چه بو دارد
به باغ خود همه مستند لیک نی چون گل که هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد
چو سال سال نشاطست و روز روز طرب خنک مرا و کسی را که عیش خو دارد
چرا مقیم نباشد چو ما به مجلس گل کسی که ساقی باقی ماه رو دارد
هزار جان مقدس فدای آن جانی که او به مجلس ما امر اشربوا دارد
سوال کردم گل را که بر کی می خندی جواب داد بر آن زشت کو دو شو دارد
هزار بار خزان کرد نوبهار تو را چه عشق دارد با ما چه جست و جو دارد
پیاله ای به من آورد گل که باده خوری خورم چرا نخورم بنده هم گلو دارد
چه حاجتیست گلو باده خدایی را که ذره ذره همه نقل و می از او دارد
عجب که خار چه بدمست و تیز و روترشست ز رشک آنک گل و لاله صد عدو دارد
به طور موسی بنگر که از شراب گزاف دهان ندارد و اشکم چهارسو دارد
به مستیان درختان نگر به فصل بهار شکوفه کرده که در شرب می غلو دارد
935
برچسب:
نویسنده: behzad
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 14:41